ای ایران در مقابل عظمتت ذره ای بی ثمر در نهایتم..
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 6:56 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
به نام
خدا
عنوان:
(معماری تلفیقی برون و درونگرای بوشهر تجلیگر ترکیب بندیهای نور و سایه )
معماری هنرمندانه بوشهر به صورت تک دانه های مسکونی و غیر مسکونی مجزا نمایان شده و مجموع این دانه ها بافت زیبایی را به وجود آورده که دارای تنوع محیطی فراوان می باشد.
بافت محله ها و تاثیرات اقلیمی و اجتماعی بر روی کالبد شهر بسیار حائز اهمیت است ، با نگاه به کالبد شهر ناخودآگاه ریتمهای عددی ، تعادلهای متقارن در بدنه ها ، تناسبات بصری ، نظم هندسی و مدولهای حساب شده که در تمامی عناصر دیده می شود غنی بودن معماری بوشهر را مشخص می کند.
عناصر شهری از جمله بادگیرها ، شناشیرها پر و خالی های زیبایی به وجود می آورد ، جانپناه های بر روی پشت بام که با معجر و پوشش های حصیری جهت حفظ محرمیت و درون گرایی آراسته شده اند همگی عناصری هستند در خدمت رقص نور و سایه که با سیری آهنگین به عمق جان هر بیننده خوش ذوق نفوذ میکند و بر دل و جانش می نشیند.
با ورود به داخل بافت و دیدن بازار، گذر و کوچه های باریک که از کنار هم قرار گرفتن واحدهای 2 تا 4 طبقه با پیش آمدگی طبقات فوقانی(شنا شیرها) که متاثر از اقلیم و چشم انداز های ساحل بوشهر است بوجود آمده اند و با نگاه کردن بر بدنه ی هر واحد و دیدن بازشوها ،پنجره های رنگین زیبا تناسبات با ریتمهای موجود در آنها که تشکیل شده از واحدهای کوچکتر شیشه ای محبوس در گره های چوبیند.
نقش نور و بازی سایه ها که از میان واحدها با زیبایی هر چه تمام تر به داخل گذر ها و اتاقها نفوذ میکند بیش از پیش خود نمایی می کند .
با توجه بیشتر درمی یابیم که این نقش ها از درون هر واحد مسکونی به واسته ورودی ها ، جرزها و پنجره ها آغاز می شود. نکته قابل توجه دیگر این است که با قدم زدن در این گذرها و معابر باریک علاوه بر احساس خوبی که باد خنک حاصل از کوران نسیم های روزانه که نتیجه معماری فکورانه است در انسان به وجود می آید، چرخشهای آزادانه ی واحدها انتهای هر کوچه را به سان قابی تبدیل کرده است که هر عابر با گذر از کثرت موجود در بدنه مشتاقانه در انتظار رسیدن به اوج روشنایی می باشد.
با الهام این حس هیچگاه احساس خستگی از قدم زدن در این گذرهای متعدد و بیشمار به وجود نخواهد آمد. معماری و شهرسازی این شهر هوشمندانه است و در اثرحل مسائل مهم طراحی می باشد.
با گذشت سالیان این تغیرات بر پیکره شهر نقش بسته است و جوابگوی فرهنگ ، مذهب و اقلیم بوده و همانا تجربیات ارزنده ای را در اختیار هر معمار در جستجوی نقش والای معماری قرار می دهد و او را ترغیب به یافته های بیشتر برای جوابهای ناب تر می کند.
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 6:54 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
قبل از اینکه بخواهید اتاق نشیمن خود رادوباره چیدمان کنید ، ابتدا مطالب زیر را بخوانیدتا همان اشتباهات قبلی در طراحی را تکرار نکنید. شما یاد می گیرید که نباید ها را به بایدها تبدیل کنید.
- پرده ها را از بالای پنجره تا کف اتاق آویزان نکنید
برای اینکه ارتفاع پنجره وسقف بیشتر به نظر بیاید، پرده ها را نزدیک به سقف اتاق آویزان کنید.جهت عرضی پرده ها فقط باید قاب پنجره را بپوشاند تا پنجره ها عریض تر و با شکوه تر به نظر بیایند.
- تمام چوبهای با رنگهای شبیه به هم را در یک اتاق به کار نبرید.
در یک فضا از همۀ طیفهای رنگی چوب استفاده کنید.بنابر این فضا را به وسیلۀ ،کروم براق ، یا شیشه های رنگی روشن کنید.
- سرتاسر فضای بین دو دیوار را با قالی نپوشانید. این شبیه پوشیدن جوراب با صندل است که این یک طراحی بسیار بد است.
برای پوشاندن کف اتاق نشیمن یا اتاق خواب از کف پوش چوبی استفاده کنید. . فرش باید حداقل به اندازه 50 سانتی متر از اطراف میز عسلی(میز قهوه خوری) بیرون زده باشد.
- قدرت تأثیر عکسهای شخصی را نادیده نگیرید.
یک عکس بزرگ را بردارید و آن را قیچی کنید (اضافاتش را ببرید). سپس عکسهای قاب شده را با حدود 4 اینچ فاصله از هم در بین و بالای هر قاب آویزان کنید.
- از رنگهای بی روح و کم رنگ برای دیوار ها استفاده نکنید زیرادر این صورت دیوارها رنگ و رو رفته به نظر می آیند.
از رنگهای تیره و اشباع شده مثل این ارغوانی (قرمز پر رنگ) استفاده کنید.سه تا پنج رنگ از نقاشی هایی که برای فضای داخلی منزل انتخاب کرده اید را روی یک کاغذ قرار دهید، اگرآنها با یکدیگر هماهنگ بودند ، آن را به عنوان پالت رنگی تمام منزل خود به کار برید.
- تمام مبل های خود را به دیوار اتاق نچسبانید.
مبل های خود را در اتاق به طور متعادل چیدمان کنید(مطمئن شوید که در حدود 50 سانت میان مبل ها راه عبور وجود دارد.) اما اگر در یک سمت دیوار مبلمان بیشتری دارید ، آن را به وسیلۀ یک آینه ، یک درختچۀ تزیینی یا یک بخش از مبلمان با همان ابعاد مبلمان دیوار رو به رو متعادل کنید. در غیر این صورت ، به نظر می رسد که اتاق سرازیر شده است.
- زمانی که کتاب ها جزو چیدمان منزل هستند از کتابهای با جلد کاغذی استفاده نکنید.
پوشش کاغذی کتابها را از روی جلد کتاب جدا کنید تا رنگ ، نقوش برجسته و بافت جلد کتاب نمایان شود.
کتابها را روی میز عسلی (قهوه خوری) قرار دهید و روی آنها را با خرت و پرت های تزیینی پر کنید یا آنها را در طرف راست کاناپه به صورت مرتب بچینید.
- با تعداد زیادی بالش تزیینی (کوسن) روی مبل های خود را نپوشانید.
دو بالش تزیینی مربع شکل 50 سانتی را به هم بچسبانید و لایه ای با شکل های کوچکتر با اندازه ی استاندارد نیمکت یا کاناپه روی آن بگذارید. از کوسن هایی استفاده کنید که اگر آن کاناپه در جایی دیگر به کار رفت به تمام قسمتهای منزل بیاید.
- همۀ مبلمان خود را از یک فروشگاه نخرید. مانند این است که از سرتا پا لباسهایی را بپوشید که توسط یک طراح، طراحی شده باشد.
- سبک شخصی خودتان را با ترکیب کردن اشیاء قدیمی و جدید نشان دهید. بهترین مکان را برای ویترین گنجینه و میراث خانوادگی مورد علاقه خود پیدا کنید.
- یک قطعۀ کوچک هنری را بالای تختخواب خود قرار ندهید.
هدف پر کردن دو سوم بالای دیوار تختخواب است.پس یک آینه را پشت میز چراغ خواب کنار بسترتان آویزان کنید.آینه به فضا روح می بخشد و یک عمق بصری ایجاد می کند که وسعت آن کمتر از یک اتاق بزرگ نیست.
گروه معماری دسیناتور
Top of Form
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 11:14 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 11:31 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ساعت 11:18 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
درآمدى بر انديشه انتقادى مكتب فرانكفورت
هنجارهاى كاذب صنعت فرهنگ
) عليرضا وحيدى - روزنامه ایران)
در مقطعى از تاريخ غرب يعنى قرن هجدهم ميلادى شاهد عصر روشنگرى به نمايندگى كسانى چون ولتر، روسو، دالامبر هستيم. انديشه روشنگرى به وسيله انقلاب فرانسه در اروپا بسط و توسعه يافت و باعث به وجود آمدن جامعه مدنى با محوريت انسانى و همچنين تفكر مدرنيته شد. پيشرفت علوم و تكنولوژى باعث مسلط شدن تكنولوژى بر انديشه انسانى و اجتماعى شده است. مكتب فرانكفورت در برابر اين تسلط بر انسان و اجتماع انسانى واكنش نشان مى دهد. اين نوشتار برآن است تا مبانى مكتب فرانكفورت را در آراى آدورنو و هوركهايمر به اختصار بيان كند.
پيشينه مكتب فرانكفورت به تأسيس مؤسسه تحقيقاتى اجتماعى در سال ۱۹۲۳ باز مى گردد كه بازخوانى و بازفهمى انديشه هاى ماركسيسم كلاسيك و طرح اين سؤال بود كه چرا انديشه ماركس در كارزار انقلابى عليه انقلاب صنعتى موفق نبوده است؟
اين مكتب به لحاظ تاريخى ۴ دوره را پشت سر گذاشت:
دوره اول از ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۳ كه متفكرانى مانند هوركهايمر، ماركوزه، آدورنو و والتر بنيامين به آن پيوستند.
دوره دوم از ۱۹۳۳ تا ،۱۹۵۰ اين دوره كه هم زمان با ظهور فاشيسم در آلمان بود، از جمله تأثيرگذارترين دوره هاى مكتب فرانكفورت به شمار مى رود.
بارزترين نگرش اين دوره نگرش ضدپوزيتيويستى (ضد تحصلى) است، با اين اعتقاد كه رويكردهاى پوزيتيويستى براى تغيير وضعيت موجود كارى از پيش نخواهند برد.
دوره سوم از ۱۹۵۰ تا،۱۹۷۰ در اين دوره انديشه هاى مكتب فرانكفورت به انديشه هاى ماكس وبر نزديك شد و در آلمان تأثيرات شگرفى ايجاد كرد.
دوره چهارم از۱۹۷۰ به بعد است كه با افول تدريجى مكتب فرانكفورت همراه است.
تجزيه و تحليل فرانكفورتى ها از جامعه تا حدود زيادى به آرا و انديشه هاى كارل ماركس برمى گردد. اين نظريه پردازان، به تأثير از ماركس، بر اهميت تضاد منافع مبتنى بر مناسبات مالكيت تأكيد داشتند، اما به هيچ وجه در زمره ماركسيست هاى ارتدكس (راست كيش) نبودند و بسيارى از آن ها انتقادهاى تندى به رژيم شوروى به عنوان نظام سياسى توتاليتر داشتند. آنان براى آن كه با توان فكرى بيشتر و استدلال هاى نظرى نيرومندتر به تجزيه و تحليل پديده هاى ناشى از ظهور شرايط سياسى اجتماعى جديد (ظهور فاشيسم و توتاليتاريسم) بپردازند، عمده تلاش خود را بر ۲ نكته اساسى معطوف كردند:
اول تجديدنظر در مفهوم نقد ماركس از نظام سرمايه دارى، دوم بازنگرى در نظريه انقلاب ماركسى. اما كانون انديشه و آراى مكتب فرانكفورت را بايد در نظريه انتقادى جست وجو كرد كه معطوف به بررسى، مطالعه، تجزيه و تحليل و تبيين جنبه هايى از واقعيت اجتماعى است كه ماركس و پيروان او از آن ها غافل شده بودند. علاوه بر اين، فرانكفورتى ها به هگل نيز بسيار مديون هستند و به آثار اوليه و «هگلى تر» ماركس. آن ها به نوشته هاى ماركس درباره از خودبيگانگى و دست نوشته هاى اقتصادى و فلسفى ۱۸۴۴ وى به مراتب بيشتر از نوشته ها و آثار بعدى او، به ويژه تحليل هاى اقتصادى اش، توجه كردند. علاوه بر اين، آنان به پيوند روانكاوى و ماركسيسم نيز اهتمام ويژه اى ورزيدند؛ اقدام يا حركتى كه ماركسيسم ارتدكس هيچ گونه نظر خوشى نسبت به آن نداشت. اين بازنگرى را مى توان در جنبه هاى مختلفى از نظريه انتقادى آشكارا ديد.
مفهوم نظريه انتقادى كه نخستين بار در ۱۹۳۷ باب شد، اساساً نوعى قالب تئوريك براى متمايز ساختن پيروان و منتقدان خود از اشكال رايج و غالب ماركسيسم ارتدكس و رسمى محسوب مى شود.
هوركهايمر در مقاله مشهورش با عنوان «نظريه سنتى و انتقادى» كه بعدها به مانيفست ۱۹۳۷ و يا مانيفست مكتب فرانكفورت مشهور شد، به بررسى وضعيت فلسفه و علوم اجتماعى در جامعه علمى و دانشگاهى آلمان آن زمان پرداخت و با تأكيد بر سيطره نگرش علوم طبيعى، به ويژه سيطره روش شناسى پوزيتيويستى (تحصلى) بر عرصه علوم و روند تسرى اين جريان ها، جامعه شناسى و علوم اجتماعى و فلسفه اجتماعى را ابزارى در خدمت وضع موجود و نيروهاى حاكم بر جامعه دانست و آن ها را مورد انتقاد قرار داد و ضمن تفكيك ميان دو نوع نظريه سنتى و نظريه انتقادى، اظهار مى دارد كه نظريه سنتى درواقع همان نگرش علوم طبيعى مدرن است كه در فلسفه مدرن در قالب پوزيتيويسم و تجربى گرايى (امپرسيسم) سربرآورده است و معتقد است كه اين نظريه در حال تسرى به علوم انسانى و علوم اجتماعى است.
از سوى ديگر، نظريه سنتى تحت سيطره پوزيتيويسم و رويكرد علم گرايانه محض آن، در نهايت موجب تعهدزدايى، سلب جهت گيرى هاى سياسى و اجتماعى و بالاخره انتقال و تسليم مى شود. پس مى بينيم كه مكتب فرانكفورت در تحليل اجتماعى و انسانى با رويكرد پوزيتيويستى و تجربى محض مخالف است.
درواقع، چنان كه از متفكران انتقادى انتظار مى رود، سرآغاز تحليل آنان به رابطه انسان و طبيعت و نيز انسان و انسان بازمى گردد و پس از اثبات سلطه علم و تكنولوژى بر انسان معاصر و از خود بيگانگى انسان و شىء شدگى او به ارائه نظريات خود در باب فرهنگ و هنر مى پردازند و دراين باره مى گويند: «سلطه و خشونت تنها منحصر به جهان اسطوره اى نبود در جهان مدرن نيز ما شاهد سلطه علم و تكنولوژى برانسان هستيم و خردباورى سرچشمه بحران حاضر است.»
اين خردباورى نتايج پيش بينى نشده اى را به بار مى آورد كه به جنبه عقل يا خرد ابزارى مربوط است. آدورنو و هوركهايمر معتقدند كه خردباوران تلاش داشتند كه انسان را از انديشه اسطوره اى ـ دينى رها كنند، اما از آنجا كه خردباورى نه به اخلاق و عقل عملى، بلكه به عقل ابزارى رسيد، نتوانست خود را از بند اسطوره رها كند. از اين رو، خود از عقل، اسطوره اى ساخت كه بر آن حاكم شد.
پس شاهديم كه روشنگرى و ارزش هاى آن به نوعى به اسطوره برمى گردد. آن ها معتقدند كه مدرنيته و جهان مدرن نيز به نوعى اسطوره است و معتقدند كه جهان مدرن به اسطوره رجعت دارد نه تاراندن جهان مدرن از اسطوره.
آدورنو و هوركهايمر تاريخ تمدن بشرى را به شيوه اى وبرى در حكم پيشرفت سلطه عقلانيت ابزارى مى بينند. خود آن ها ويرانگرى روشنگرى را در اصل «ارزش مبادله» در قوانين اقتصادى نهفته مى دانند كه به تمام سطوح زندگى اجتماعى، فرهنگى، هنر و غيره سرايت يافته است.
جايگزينى ارزش مبادله به جاى ارزش مصرف باعث مى شود در جهان اجتماعى شاهد سيطره قوانين اقتصادى باشيم. سلطه عقلانيت ابزارى باعث انكار طبيعت درونى انسان و مانع شكوفايى ذهنيت انسان مى شود.
صنعت فرهنگ
آدورنو و هوركهايمر اين سؤال را مطرح مى كنند كه آيا به راستى آنچه را كه همگان فرهنگ مى دانند، فرهنگ است؟ چگونه در اين روزگار زندگى فرهنگى تا اين حد نازل شده، كه هر چه موجب آگاهى و دگرگونى است، بى ارزش شمرده مى شود و هر چه واپسگرا و محافظه كار است و نظام مستقر را مى ستايد و پايه هاى آن را محكم مى كند، مورد ستايش قرار مى گيرد؟ ... آيا به راستى آنچه فرهنگ خوانده مى شود، فرهنگ است؟ (احمدى ۱۳۸۰)
آدورنو و هوركهايمر مى نويسند: «فرهنگ به معنى واقعى كلمه خود را به سادگى با هستى همساز نمى كند، بلكه همواره به گونه اى اعتراض عليه مناسبات متحجر را برمى انگيزد، مناسباتى كه افراد همراه آن زندگى مى كنند. تمايزى ژرف ميان فرهنگ و آنچه زندگى عملى خوانده مى شود وجود دارد.
فرهنگ به عنوان امرى تلقى مى شود كه فراتر از نظام حفظ خويشتن نوع انسان مى رود. بدين معنى كه زندگى هر روزه استوار بر عادت ها و فرهنگ عليه هر قاعده و عادت مرسومى واكنش نشان مى دهد. فرهنگ، تا جايى فرهنگ به حساب مى آيد كه با نظام سلطه و سركوب كه در زندگى روزمره وجود دارد، همراه نشود و آنجا كه با زندگى روزمره همراه شود، ديگر فرهنگ نيست بلكه «صنعت فرهنگ» به حساب مى آيد.
«صنعت فرهنگ» براى اشاره به اين موضوع است كه از بعضى جنبه هاى كليدى اين صنايع با ساير حوزه هاى توليد انبوه كه براى مصرف توليد مى كنند، تفاوتى ندارند، يعنى فرهنگ نيز به حد كالاهاى مصرفى تنزل كرده است و تحت سلطه نظام صنعت فرهنگى، همگان در نظامى متشكل از كليساها، كلوب ها، كانون هاى حرفه اى و غيره محصور مى شوند كه مجموعاً سازنده حساس ترين ابزار كنترل اجتماعى هستند.
آدورنو و هوركهايمر معتقدند كه صنعت فرهنگ استبداد تن را به حال خود رها مى كند و همه را متوجه روح يا جان افراد مى كند. فرمانروا ديگر نمى گويد: بايد همچون من فكركنى يا بميرى. او مى گويد آزادى تا همچون من فكر نكنى، زندگى اموال و همه چيزت از آن تو باقى خواهد ماند. ولى از امروز به بعد در ميان ما فردى بيگانه خواهى بود (هوركهايمر و آدورنو ۱۳۸۰). يعنى مى توان گفت كه صنعت فرهنگ هنجارهاى كاذبى ايجاد مى كند كه اگر انسان ها از اين هنجار پيروى نكنند، در اجتماع مطرود و تنها مى شوند. صنعت فرهنگى باعث مى شود كه هم نواسازى با ديگران، پذيرش كور، از بين رفتن گفت و گوى آزاد و ... رخ دهد. آدورنو و هوركهايمر بينش بسيار بدبينانه اى نسبت به هنرمندان دارند. اين دو در اين دشمنى با هنر مدرن تا جايى پيش رفتند كه در كل هم فكر هنر سينما شده اند. (همان) آنان معتقدند استانداردسازى و عقلانى شدن صور فرهنگى باعث ايجاد نوعى كنترل بر افراد مى شود كه اين كنترل باعث تباه شدن انديشه انسانى خواهد شد.
منابع:
۱ـ احمدى، بابك، مدرنيته و انديشه انتقادى، تهران، چاپ چهارم، ۱۳۸۰
۲ـ احمدى، بابك، خاطرات ظلمت درباره سه انديشمند مكتب فرانكفورت، تهران، ۱۳۷۹.
۳ـ آدورنو، تئودور ـ هوركهايمر، ماكس «صنعت فرهنگ سازى، روشنگرى به مثابه فريب توده اى» مراد فرهادپور، ارغنون، شماره ۱۸ (پائيز ۱۳۸۰)
۴ـ نوذرى، حسينعلى، نظريه انتقادى مكتب فرانكفورت در علوم اجتماعى و انسانى، چاپ يكم، نشر آگه، بهار ۱۳۸۴.
۵ـ صديقيان، آمنه، مقاله «سيرى در انديشه هاى آدورنو، هوركهايمر و بنيامين.»
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ساعت 11:2 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
آوازِ عاشقانهی جی. آلفرد پروفراک
پس بیا برویم، تو و من،
وقتی غروب افتاده در افق
بیهوش چون بیماری روی تخت
بیا برویم، از این خیابانهای تاریک و پرت
از کنج بگو مگویِِ شبهای بیخوابی
در هتلهای ارزانِ یک شبه
و رستورانهایی که زمیناش،
پوشیده از خاکاره و پوست صدفهاست:
از خیابانهایی که کشدارند مثل بحثهای ملالآور
که با لحنی موذیانه
تو را به سوی پرسشی عظیم میبرند...
نه، نپرس، که چیست؟
بیا به قرارمان برسیم
زنان میآیند و میروند در اتاق
حرف میزنند در بارهی میکلآنژ
این زردْ مه که پشت به شیشههای پنجره میمالد
این زردْ دود که پوزه به شیشههای پنجره میمالد
گوش و کنار شب را لیسید
بر چالههای آب درنگید
تا دودهی دودکشهای فضا را بر پشت گرفت
لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
اما شبِ آرام اکتبر را که دید
گشتی به دور خانه زد و خوابید
وقت هست ٱری وقت هست
تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
و پشت به شیشههای پنجره بمالد؛
وقت هست، آری وقت هست
تا چهرهای بسازی برای دیدن چهرههایی که خواهی دید
وقت هست برای کشتن و آفریدن،
برای همهی کارها و برای روزها، دستها
تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
وقت برای تو و وقت برای من،
وقت برای صدها طرح و صدها تجدیدنظر در طرح
پیش از صرفِ چای و نان
زنان میآیند و میروند در اتاق
حرف میزنند در بارهی میکلآنژ
وقت هست آری هست
تا بپرسم، جرئت میکنم؟ و جرئت میکنم؟
وقت هست که برگردم و از پلهها پایین بروم،
با لکهی روشن بر فرقِ سرم
(میگویند: چه ریخته موهایش!)
کتِ صبحهایم،
یقهی سفیدِ بالازده تا چانهام،
کراوات گران بهای ِ مُد ِ روزم با سنجاق سادهاش،
(میگویند: چه لاغرند پاها و بازوهایش!)
جرئت میکنم
جهان بیاشوبم؟
در یک دقیقه وقت زیادی هست.
وقت برای رفتن و برگشتن تصمیمها و تجدیدنظرها
زیرا همه را میشناسم من، از پیش میشناسم-
همهی شبها، صبحها، غروبها
من با قاشقهای قهوه، زندگیام را پیمانه کردهام
میشناسم من صدای محتضران را که به مرگ میافتند
در پس زمینهی آهنگی که از اتاقهای دور میآید
چگونه شروع کنم؟
و میشناسم من همهی نگاهها را، از پیش میشناسم-
نگاهی که در عبارتی میپردازدت
و ٱنگاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا میزنم
چگونه شروع کنم
خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
و چگونه شروع کنم؟
و میشناسم من همهی دستها را، از پیش میشناسم-
دستها با دستبندها، سفید و برهنه
(که درنور چراغ، کُرکها بورند)
عطر لباس است این
که پرتکرده حواسم را؟
بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
و باید شروع کنم؟
و چگونه شروع کنم؟
نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ساعت 5:5 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ساعت 5:2 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
حافظ: چکیدهی تاریخ ایران
دکتر ندوشن از باسابقهترین پژوهشگران ادب فارسی است. چهل و پنج کتاب و صدها مقاله و یادداشت در زمینهی فرهنگ، تاریخ، و ادبیات ایران حاصل کوششهای پنجاه ساله این پژوهشگر برجسته است. دکتر ندوشن در سال ۱۳۰۴ در روستای ندوشن در اطراف یزد دیده به جهان گشوده است. وی دارای لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و دکترا در رشتهی حقوق بینالملل از دانشگاه سوربن فرانسه است. دکتر ندوشن استاد دانشکدهی ادبیات و حقوق دانشگاه تهران بوده است که پس از مدتی به تقاضای خود بازنشست شده است. در هشت جلسه سخنرانی خود در دانشگاه تورنتو، دکتر ندوشن جنبههای گونهگون تاریخ و ادبیات ایران را به اختصار بررسی کرد. نوشتار حاضر چکیدهای است از یکی از سخنرانیهای ایشان با عنوان «چرا سخن حافظ چکیدهی تاریخ ایران است؟
در این سخنرانی به این پرداخته میشود که چگونه حافظ با غزلیات نسبتا کمتعداد خود توانسته پیچیدگیهای تاریخ ایران را با زبانی موجز و در عین حال پیچیده بیان کند. زبانی که مرتب از اندیشهای به اندیشه دیگر گذر میکند و بر سر هیچ اندیشهای نمیایستد و گاه چنان پیچیده است که به رغم وجود تفسیرهای فراوان، در نهایت اجماعی بر سر منظور و مقصود شاعر وجود ندارد.
شخصیت حافظ مایهی شگفتی فراوان است. طلبهای که در گوشهای از شیراز میزیسته و در تمام عمر خود به جز سفر کوتاهی به یزد از شهر خود خارج نشده و معاشرتی با انسانهای برجسته نداشته، ولی در کنج تنهایی خویش افق پهناوری را به تخیل کشیده که توانسته خصوصیات اصلی فرهنگ و تمدن ایرانی را در خود جا دهد. حافظ در پایان یک دوران تاریخی میزیسته که در آن ایران حوادث بزرگی را از سر گذرانده بوده است. پس از حملهی اعراب برای مدتی طولانی ایرانیان کوشیده بودند که سر از زیر سلطه فرهنگی و سیاسی اعراب برآورند و حکومتهای مستقل ایرانی تشکیل دهند. اما دیری نپایید که ترکان بر کشور مسلط شدند و سه سلسلهی غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی زمام کشور را برای مدتی طولانی به دست گرفتند. پس از آن ایران جولانگاه مغولانی شد که از یک سو ویرانیهای فراوانی را به بار آوردند و از سوی دیگر با برانداختن خلیفهی بغداد به دوران طولانی نفوذ سیاسی و مذهبی اعراب در ایران پایان دادند. حافظ در پایان این دورههای فراز و نشیب تاریخی در قالب غزلیاتی پر از رمز و ایهام و استعاره به بیان مولفههای تاریخی و فرهنگی ایران پرداخته است.
حافظ زبان گویای ضمیر ناخودآگاه ایرانی است. توضیح آن که گویندگان ادب فارسی عموما بیانگر وجدان آگاه شخص ایرانی هستند. به این معنی که تجربیات ملموس و خودآگاه روزمره را بیان میکند. حافظ از این قاعده مستثنا نیست ولی در عین حال او این ویژگی ممتاز را دارد که بیانگر ضمیر ناخودآگاه ایرانی نیز هست. حافظ به بیان مفاهیم و صوری میپردازد که حس مرموزی از آشنایی به خواننده میدهند ولی به مهار تفکر خالص در نمیآیند. از این رو لسانالغیب بودن حافظ را میتوان به این معنی گرفت که کلام او آهنگ و طنینی از دنیایی دیگر دارد، دنیایی ورای تجربیات هر روزهی زندگی. این ویژگی کلام، خواننده را در آفرینش و پرورش مفاهیم شریک گوینده میکند. به این معنی که خواننده بنا به وسع تخیل و احساس و ذوق خود معانی متفاوتی را از شعر منظور میکند و در دنیایی تاحدی خود ساخته مستغرق میشود. سنت فال گرفتن از دیوان حافظ را میتوان از این زاویه توجیه کرد. بیشک کسی انتظار ندارد که حافظ غیبگو باشد و با فاصلهی مکانی و زمانی آیندهی تک تک افراد را پیشگویی کند. آن چه هست این است که در بطن غزلیات پیچیده و رازآلوده او مفاهیمی نهفته است که هر کس میتواند احساس و منظور خود را در آن بیابد و یا بر آن بنشاند.
ازنظر تاریخی رویآوری دوبارهی به حافظ در پنجاه سال گذشته موضوعی مورد تعمق و پژوهش است. وجود چاپهای متعدد از حافظ و تفسیرهای گوناگون و شرححالهای فراوان از حافظ در این پنجاه سال از تمام دورانهای گذشته بیشتر بوده است. برای توجیه این پدیده شاید بتوان گفت که مسایلی که ایرانیان در این چند دهه با آن دست به گریبان بودهاند با مسایلی که حافظ در زندگی خود آنها را تجربه کرده است، نقاط مشترک زیادی داشته است. سخن حافظ در عین این که جوهرهی تاریخ ایران است، روزنامهی زمان خود نیز هست. روزنامهای که حوادث روزمره دوران زمامداری آل مظفر در فارس در آن به وضوح نمود یافته است. ولی هنر حافظ از اتفاقات کوچک و جزیی الگوهایی کلی و مستقل از زمان ساخته است. به این ترتیب جریانات و حوادث خاص زمانه حالت کلی و دامنه دار در زمان پیدا کردهاند. شاید بتوان گفت که یکی از دلایل گرایش دوبارهی ما به حافظ از این روست که جنبههای زندگی زمان حافظ به صورتی دیگر دوباره در برابر ما زنده شدهاند.
عجیب این که دوران آل مظفر دوران کوچکی از تاریخ ایران است ولی به خاطر این زندگی حافظ در این دوران یکی از مشهورترین دورانهای تاریخی ایران است. در مورد خاندان مظفر به خاطر حافظ پژوهشهای فراوانی شده است که چگونه زیستند و حکومت کردند و سرانجام به دست تیمور قتل عام شدند. این تجربهی تاریخی حافظ با ظهور امیرمبارزالدین مظفری تشکیل دهندهی سلسلهی آلمظفر آغاز شد. شخصی حسابگر و سیاستباز و متعصب که رفتارش در خمیرمایهی شعر حافظ تاثیر فراوانی داشته است. با آن که حکومت مبارزالدین چند سالی بیش طول نکشید (وی سرانجام به خاطر زیادهرویها و تعصبهای فراوان به دست پسرش شاه شجاع کور شد و برافتاد) ولی تجربهی حکومت او نشان داد که هنگامی که هوی و هوسهای یک فرد لباس ریا و تزویر و تعصب به خود میپوشد، چگونه جامعهای را تحت تاثیر قرار میدهد و چه بلاهایی بر آن نازل میکند. از این رو با آن که مبارزالدین فرد بدنامی در تاریخ ایران است ولی منشا آفرینش برخی از بهترین غزلهای حافظ شده است که تحت تاثیر رفتار وی و یا خطاب به وی سروده شدهاند. میتوان گفت که اگر حکومت امیر مبارزالدین نبود حافظ تجربهی دست اول و ملموسی از آن چه که میتوان بلای تاریخی ایران نام برد و آن تزویر و دورنگی و ریاورزی است، نمیداشت. در واقع موضوع ریا و تزویر و تعصب یکی از چند موضوع اصلی تفکر حافظ است. این بیماری و عارضهایست که به صورت خزنده و پنهان و گاه از روی اضطرار دامن ایرانی را گرفته است. میتوان ادعا کرد که یکی از علل این که شعر حافظ باب طبع ایرانیان واقع میشود این است که مردم ایران خود در طول تاریخ این ملک، درد حکومت ریاپرور و دورنگ را حس کردهاند. این که چگونه هوسهای حاکمان در لفافههای گونهگون پیچیده میشود و چگونهها حرفها با عمل تفاوتهای فراوان دارد.
توجه خاص حافظ به مفاهیم «عشق» و «شراب» و «رند» را نیز میتوان از همین زاویه فهمید. به طور کلی مفهوم عشق و شراب در ادبیات فارسی بعد از اسلام بعد وسیعی پیدا میکند. تا قبل از ظهور گستردهی ادبیات عرفانی در قرن ششم، شراب تنها در معنی مایعی نشاطانگیز و فراموشیآور به کار گرفته میشده است. اما بعد از آن و بهخصوص در ادبیات عرفانی، شراب و می در مفهوم معنوی بسیار گستردهتری به کار گرفته شدهاند. شعرای بزرگی همچون سنایی و خاقانی و مولوی و عطار و سعدی همواره از می و شراب و ساقی گفتهاند و سرودهاند.
در شعر حافظ شراب از یک سو به معنی عادی آن (مایع مستیآور) به کار رفته است. در جامعهی آن روز شیراز پس از کشتهشدن مبارزالدین، شاه شجاع بزمهای شبانه تشکیل میداده که شاهزادگان و وزرا و همچنین طبقهی اعیان و ثروتمندان شیراز در آن رفت و آمد داشتهاند. حافظ نیز به دلیل خوشزبانی و خوش آوازی به این بزمها راه داشته است. بزمهایی که ساقی و شراب و مطرب بخش جداییناپذیر آن بوده است. اما کارکرد بیشتر کنایی و معنوی شراب در شعر حافظ دوگانه است. شراب هم نیروی درونی انسان را برای عشق ورزیدن آزاد میکند و هم انسان را با خود رایگان میکند و او را از ریاورزی و دورنگی آزاد میکند. حافظ خود اشاره کرده است که شراب «مرا ز وسوسهی عقل بیخبر دارد» که در این جا باید توجه کرد که عارفان و شاعران چرا نفی عقل میکردهاند. از دید آنان «عقل» ابزار و بهانهای بوده است که حکومتگران و عالمان ریاکار برای تسلط بر مردم به کار میگرفتهاند. این ضدیت نوعی واکنش و مقاومت منفی است در برابر باورها و ارزشهای مسلط اجتماعیی که در نهایت به زیان طبقهی محروم و مردم عادی میانجامیده است.
«عشق» نیز همچون شراب جایگاهی بلند در شعر حافظ دارد. حافظ دیوان خود را با عشق آغاز میکند:
«الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
عشق از یک سو نیروی درونی و غریزی انسان است که معطوف به رابطهی انسان به انسان است. از این دید عشق دستور خلقت است برای ادامهی نسل که در ذهن آدمی به صورت تلطیف یافته نمود مییابد. اما انسان به این بعد از عشق قانع نیست. او میخواهد به عمق کاینات و ذات هستی و جوهرهی زندگی برسد. این تلاش در راستای تحقق آرزوی عمیق و دیرین آدمی است در رسیدن به عالم بیمرگی و هستی مطلق. عشق در این راه یک وسیلهی نقلیه است که انسان را به سوی این هدف پرواز میدهد. رسیدن به حالتی از نیستی و فنا که در عین حال در برگیرندهی همهی «هست»هاست. عشق یک نوع انفجار درونی است که انسان را از حسابگریها، ملاحظات و ترسهای عادی آزاد میکند و او را برای وقوف به ذات هستی مهیا میکند. شرح این حرکت و سیر در منطقالطیر عطار به صورتی نمادین آورده شده است. مرغانی گونهگون که نماد انسانهایی با سلایق و تواناییهایی متفاوتند، راهی سفری دشوارند به آشیانهی سیمرغ که نمادی از نهایت هستی است. در نهایت رسیدن به سیمرغ در عین که به فنای مرغان میانجامد، روشن میکند که ذات هستی در برگیرندهی هستی تک تک مرغان است و در واقع انفاس به ظاهر متکثر و گونهگون، اجزای به هم پیوستهی جوهرهی هستیاند و سیمرغ در حقیقت چیزی جز نمادی از این وحدت و یگانگی در وجود نیست.
مفهوم مهم دیگر در شعر حافظ «پیر مغان» است. حافظ بارها و بارها از پیرمغان با خلوص و حقشناسی یاد کرده است. تا آنجا که تاریخ نشان میدهد حافظ پیرو اندیشه یا شخص حقیقی معینی نبوده و پیر مغان شخصیتی موهوم است که اشارت به مظهر فرزانگی تاریخی ایران دارد. «پیر» نمادی از پختگی و فرزانگی است و «مغان» اشارتی دارد به فرهنگ قوم ایرانی که سابقهاش به پیش از اسلام باز میگردد. در واقع پیر مغان در ترکیب لفظی خود اشارهای است به فرهیختگی و فرزانگی ناشی از از سر گذراندن دورههای مختلف تاریخی. آموختن از پیر مغان در واقع آموختن از تجربیات تاریخی ایران است. ویژگی ممتاز درس پیر مغان این است که تابع قراردادها و هنجارهای زمانه نیست. میتواند برخلاف آن چه باشد که از سوی حاکمان و یا از منبر وعظ تبلیغ میشود. حرف پیر مغان روشنگر و بیدارکننده است:
«بندهی پیر مغانم که ز جهلم برهاند»
با آن که حافظ مبدع مفهوم پیر مغان نیست و این مفهوم در شعر شعرای دیگر فارسی زبان نیز آمده است، اما هیچکس به اندازهی حافظ با ارادت از پیر مغان یاد نکرده است.
«چهل سال بیش رفت که لاف میزنم کز چاکران پیر مغان کمترین منم»
دیگر مفهوم مهم در شعر حافظ مفهوم «رند» است. رند نیز شخصیتی خیالی پروردهی ذهن شاعر است. او نماد واکنش و مقاومتی منفی است در برابر نظام زمانه. نظامی که به ظاهر بر عقل و آداب و ترتیب استوار است ولی در باطن فاسد است و تنها به استثمار و فلاکت تودهی مردم میانجامیده است. در حقیقت رند افشاگر زمانهی خود است. او با روشنبینی از ورای پوششها و لفافهها به کنه امور آگاه است. ولی در ظاهر به عقل پشت پا میزند و خود را تابع آداب و خرافهها و اندیشههای ظاهرفریب رایج زمانه نمیداند.
«اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پردهی پندار بماند»
البته این کنهاندیشی و خروج از پردهی پندار همواره به اقناع شاعر نمیانجامد. به طوری که او گاه خود را پشت دیوار بلند و عبورناپذیر ندانستن مییابد:
«جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است هزار بار من این نکته کردهام تحقیق»
رند روشن بینی که هم به تلاطمها و زلزلههای بزرگ تاریخی آگاه است و هم به حوادث زمانهی خود وقوف عمیقی دارد، در نهایت نمیتواند سامان و نظمی در کار جهان بیابد و اظهار عجز و ناتوانی میکند.
نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ساعت 5:0 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
آخرین سخن مشاهیر جهان در آخرین لحظه زندگی
بسياري از مردم در طول زندگي خود به لحظه مرگ ميانديشند و سعي دارند آخرين لحظات زندگي را در مغز خود تجسم كنند، ولي اين كار براي هيچكس ميسر نيست. افراد خاصي كه توانايي ذاتي و هوش سرشار داشته باشند، ميتوانند در ذهن خود تصاوير خاصي را ببينند. به عنوان نمونه (ديميتري مندليوف) شيميدان روس در خواب جدول عناصر را ديد. برخي از اتفاقات علمي و تخيلي و ماشينآلاتي كه (ژولورن) نويسنده معروف فرانسوي در آثار خود از آنها ذكر كرده بود، بعدها به حقيقت پيوستند. به برخي از نويسندگان بزرگ الهام شده بود كه مرگشان نزديك است. تعدادي از آنها حتي در كتابهاي خود شرايطي مشابه شرايط مرگ خود را به نگارش درآورده بودند. در اينجا سخناني را كه بعضي از مشاهير جهان در آخرين لحظه زندگي بر زبان آوردند ذكر ميكنيم
(لئوناردو داوينچي) قبل از اينكه روح خود را تسليم مرگ كند، اظهار داشت: (من به مردم توهين كردم! آثار من به آن درجه از عظمت نرسيدند كه من در طلبش بودم.)
(جورج ويلهلم فردريك) پدر مكتب ديالكتيك هگل تا آخرين لحظه زندگي بر عقيده خود پا برجا ماند. او در زمان مرگ زيرلب گفت: (تنها يك نفر بود كه در طول زندگي مرا درك ميكرد.) و بعد از يك مكث كوتاه ادامه داد: (در حقيقت حتي او هم مرا نفهميد.)
(توماس كارلايل) مورخ و نويسنده اسكاتلندي درست قبل از اينكه جان به جان آفرين تسليم كند، گفت: (احساس كسي را دارم كه در حال مرگ است.)
(ماري آنتوانت) ملكه فرانسه در روز اعدام خود بسيار خوددار و متين بود. وقتي از سكوي اعدام بالا ميرفت ناگهان لغزيد و پاي جلاد خود را لگد كرد. بعد رو به او كرد و گفت: (لطفا مرا به خاطر اين كارم ببخش اصلا عمدي نبود.)
(نرون) امپراطور روم قبل از اينكه بر زمين بيفتد و بميرد فرياد زد: (چه بازيگر بزرگي در درون من ميميرد)!
(واسلاو نيجينسكي)، (آناتول فرانس( )جوزپه گاريبالدي) و (جورج بايرون) قبل از جان دادن زير لب گفتند: (مادر)!
كشيشي كه بر بالاي سر (فردريك اول) پادشاه روسيه به هنگام مرگ دعا ميخواند شنيد كه او گفت: (انسان برهنه به اين دنيا ميآيد و برهنه از دنيا ميرود.) سپس فردريك دست كشيش را كشيد و فرياد زد: (حق نداريد مرا برهنه دفن كنيد. ميخواهم يونيفورم كامل بر تن داشته باشم.)
(فيودو تايچف) شاعر روسي گفت: (وقتي انسان نميتواند كلمات مناسب را براي بيان احوالش بيابد چه شكنجهاي را تحمل ميكند)!
(آگوست لومير) يكي از مخترعين دوربين تصوير متحرك، گفت: (دارم از فيلم بيرون ميدوم.)
آخرين كلمات (آلبرت انيشتين) را هيچكس نفهميد زيرا پرستاري كه در كنارش بود آلماني نميدانست.
(تئودور داستايوفسكي) روز بيست و هشتم ژانويه سال 1881 از خواب بيدار شد. ناگهان دريافت كه آن روز آخرين روز زندگي اوست. او همچنان روي تخت دراز كشيد و صبر كرد تا همسرش (آنا) از خواب برخيزد. (آنا) ابتدا حرف او را باور نكرد ولي او اصرار داشت كه همسرش كشيش را خبر كند. وقتي كشيش بر بالاي سر داستايوفسكي دعا خواند، او از دنيا رفت.
(لئو تولستوي) آخرين روزهاي زندگي خود را در دهكدهاي در جوار يك ايستگاه راهآهن كوچك سپري كرد. او كه در 83 سالگي از زندگي در مايملك خود خسته شده بود، به همراه دختر و پزشك خانوادگياش سوار قطار شد تا به طور ناشناس سفر كند. ولي به هنگام سوار شدن سرما خورد و مدتي بعد دكتر تشخيص داد كه مبتلا به ذاتالريه شده است. آخرين جملهاي كه تولستوي زير لب زمزمه كرد اين بود: (من عاشق حقيقتم.) بعضي از اطرافيان او نيز ميگويند او قبل از اينكه نفس آخر را بكشد گفت: (مرگ را درك نميكنم
(آنتوان چخوف) در اوايل صبح روز دوم ژوئن سال 1904 از دنيا رفت. او در آن زمان در هتلي در آلمان به سر ميبرد. پزشك آلماني به چخوف گفت: (آخرين ساعات زندگياش را سپري ميكند و سپس يك ليوان نوشابه به مرد در حال احتضار داد. چخوف به آلماني گفت: (من دارم ميميرم) و ليوان را سر كشيد.
(الگا) همسر چخوف بعدها در كتاب (سكوت هولناك) درباره آن شب نوشت كه سكوت سهمگين اتاق را تنها يك پروانه عظيمالجثه سياهرنگ ميشكست. پروانهاي كه بيرحمانه در اتاق پرواز ميكرد و خود را با تقلاي بسيار به لامپهاي روشن برق ميكوبيد و ترقترق صدا ميكرد.
در نمايشنامه (باغ آلبالو) لحظاتي مشابه اين لحظات توسط چخوف به نگارش درآمده استلوپاخين) تاجر، يكي از شخصيتهاي نمايشنامه باغ آلبالو را ميخرد و از (رانوزكايا) كه فروشنده باغ است ميخواهد به سلامتي اين معامله جشن بگيرند و نوشابه بخورند. بعد از نوشيدن (رانوزكايا) از غصه از دست دادن باغ ميميرد و در همان لحظه پردههاي صحنه پايين ميافتد و تنها صدايي كه به گوش ميرسد صداي تبرهايي است كه در فاصلهاي دور درختها را قطع ميكنن
برنارد شاو ميگويد: آرزو دارم كه تا آخرين رمق وجود من ثمربخش باشد و هنگامي بميرم كه از من هيچ خدمتي ساخته نباشد. او همچنين ميگويد: از عجايب زندگي يكي اين است كه مرگ درست وقتي ما را در مييابد كه آماده شدهايم تا از يك زندگي شيرين برخوردار شويم. او در آخرين لحظات زندگياش اين سخن را به ميان آورد.
مترلينگ هم در آخرين لحظات زندگياش ميگويد: اگر مرگ نبود زندگي شيريني و حلاوت نداشت و گاندي ميگويد: اگر نتوانيم آزاد زندگي كنيم، بهتر است مرگ را با آغوش باز استقبال كنيم.
(يوري گاگارين) اولين فضانورد دنيا درباره مرگ ميگويد: انسان هرچه بر سنش افزوده ميشود، حافظهاش كوتاهتر و رشته خاطراتش درازتر ميشود و همه اين مسايل را در هنگام مرگ به ياد دارد كه مانند يك فيلم كوتاه داستاني از ديدگان او ميگذرد.
آخرین نوشته قبل از مرگ آندره شینه شاعر و رمان نویس فرانسه:
بگذار هر چه زود تر مرگ فرا رسد.زیرا که از زندگی خسته شده ام.آخر به چه چیز این زندگی دل خوش کنم،کدام صفا و یک رنگی،کدام پایداری مردانه،کدام شرافت و پاکدامنی،کدام قدس و تقوایی که دادجویان در پی آنند،کدام سایه خوشبختی،کدام اشک مودت،کدام خاطره های نیکی های گذشته.کدام اثر دوستی،این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی بدنبال داشته باشد.همه جا ترس،فرمانروایی و خدایی میکند،همه جا پستی و دورویی حکم فرماست همه جا،همه بجز مردمی پست و دور نیستیم.خدا حافظ ای دنیا.خداحافظ
نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ساعت 4:55 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ساعت 4:31 بعد از ظهر |
لینک ثابت |